تبليغاتX
شوریده دل

شوریده دل
سکوتی بود بر قلبم که با آن می زدم فریاد اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
لینک دوستان
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
 

مهدی اخوان ثالث

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 10:45 ] [ شایان ]
۱. در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم‌افزار باشیم، نه سخت‌افزار.

2. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه کاراکتر "ع"، "ش" و "ق"، استفاده کنیم نه چیز دیگر.

3. هیچ‌گاه قفل سی‌دی قلب مردم را نشکنیم که "تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمی‌باشد".

4. چنانچه در کاری شکست خوردیم، آن را "Shut Down" نکنیم بلکه آن را "Restart" کنیم.

5.برای مانیتور زندگی‌مان، بک‌گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم نه سیاه یا دودی.

6. برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

7. برای حل اختلافات زناشویی، روی گزینه "گذشت و ایثار"، دابل کلیک (Double click) کنیم.

8. برای فایل‌های اسرار زندگی‌مان، پسورد (password) بگذاریم و آن را مخفی (Hidden) کنیم.

9. همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فکرمان را به کار بیندازیم.

10.بر صفحه مشکلات مردم، کلید F1 باشیم و آنان را کمک و راهنمایی (Help) کنیم.

11. اگر شخصیت ما بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید به ما اجازه دهد که با هر کسی چت (Chat) کنیم و هر کسی با ما چت کند.

12. اگر از کسی بدی و کم‌لطفی دیدیم، آن را "Save" نکنیم بلکه آن را "Delete" نماییم و حتی آن را از ریسایکل‌بین (Recyclebin) قلب مان کاملاً محو کنیم.

13.به دیگران اجازه ندهیم در "سی دی رام" زندگی‌مان هر نوع "سی دی" را که بخواهند، قرار دهند.

14. خانه و دفتر کارمان، به روی مردم نیازمند، "Open" باشد.

15. تا حرف کسی تمام نشده، اسپیکر (Speaker) خود را روشن نکنیم.

16. در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریکی زندگی دیگران، کلید "Power" برای آنان باشیم.

17. در سایت زندگی شخصی‌مان، یک رُوم (Room) به نام مشکل‌گشا (Moshkelgosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) کنند.

18. هنگام مشاهده خوبی‌ها و نیکی‌های دیگران، بلافاصله کلید پرینت اسکرین (Print Screen) را بزنیم و از آن ها تصویر بگیریم

۱۹.فایل‌های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسکن (Scan) کنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.

20. نگذاریم هر کسی در رُوم (Room) زندگی‌مان چت نماید و در این صورت، او را ایگنور (Ignore) کنیم.

21. چشم‌های مان را به روی عیب‌های پنهان مردم، "Close" کنیم.

22. گاه و بی‌گاه، کامپیوتر زندگی‌ ما هنگ (Hang) می‌کند که باید آن را با "فکر"، "مشورت" و "برنامه‌ریزی"، ری‌استارت (Restart) کنیم.

23. برای کپی گرفتن از دیسکت زندگی دیگران، نخست آن را ویروس‌یابی و سپس ویروس‌کشی کنیم.

24. مواظب باشیم که رایانه زندگی زناشویی‌مان، ویروس غرور و لج‌بازی به خود نگیرد که در این صورت، ممکن است هیچ آنتی‌ویروسی نتواند آن را از بین ببرد.

25. فایل‌های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسکن (Scan) کنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.

26. اگر می‌خواهیم در زندگی خویش موفق و خوشبخت باشیم، باید خودمان زیرمنوهای Programs را دقیقاً تنظیم کنیم و نباید بگذاریم که دیگران این کار را برای ما انجام دهند اگر چه می‌توانیم در این زمینه، با آنان مشورت کنیم.

27. پیش از پرینت گرفتن از سخنان مان، پیش‌نمایش چاپ (print preview) آن را مشاهده کنیم.

28. اگر روزی رایانه زندگی ما با همسرمان هنگ کرد، سه کلید "کنترل اعصاب"، "انصاف" و "دلیل عصبانیت" را بزنیم.

29. هارد مغز خود را از برنامه‌های غیرمفید، پر نکنیم، تا فضا را برای نصب برنامه‌های مفید، تنگ ننماییم.

30. برای این که از دیدن مانیتور زندگی، بیشتر لذت ببریم، کارت گرافیک بالا برای آن تهیه کنیم.

31. اگر لازم است که مانیتور رایانه ما دارای رنگ‌های متنوع و متعدد باشد، ولی مانیتور ارتباطات ما با مردم، حتماً باید یک‌رنگ باشد.

32. در خطاطی کامپیوتری، از برنامه "کِلْک" هم می‌توانیم استفاده کنیم اما در خطاطی زندگی، از برنامه "کَلَک" نباید استفاده کنیم.

33. بکوشیم تا خوش اخلاقی را به جای این که در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشیم، در رام (Rom) و حافظه پایدار داشته باشیم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با دیگران، آن را به کار گیریم.

34. در کیس (Case) مستکبران و زورمداران، "سی دی رام" نباشیم بلکه "سی دی ناآرام" باشیم.

35. قانون کپی‌رایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمی‌دهد که سی دی بدی‌ها و عیب‌های دیگران را رایت کنیم.

36. در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mahabbat) داشته باشیم و هیچ گاه برای این سایت، فیلتر نگذاریم

برای تو نوشت:سوتی دادنت نگرانم کرد ولی مطلب را که تا آخر خواندم به یاد روزی افتادم که سر کارم گذاشتی و منو در شهر خودتون ...  !!!    اما بازم چون با یکی مثل<<س ی ت >> خوشی پس منم خوشم با خوشی هایت مواظب باش دیگه تو این ماهی که دوستش داری سوتی ندی!!!!!!!!!

[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 13:45 ] [ شایان ]
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 15:53 ] [ شایان ]
مژده ی ديدار تو چندی به گوشم ميرسد
صد غزل از دل به لبهای خموشم ميرسد
خمره ی بی لطف ساقی را دگر من بشکنم
زان سبب کان کهنه می حالی به نوشم میرسد
طبل و ساز و مطربی امشب مهيايم کنيد
بر من ديوانه فرداعقل و هوشم ميرسد
اين مريض بينوا عمری اسير بستر است
زين کنيد اسبم که گويی جنب و جوشم ميرسد
تا براند گله ی محنت ز دشت سينه ام
تشنه و زخمی شبی گرگ چموشم ميرسد
مژده ی وصلش زقاصدها نشد باور که بل
هر شب این قصه ز پیغام سروشم میرسد
دوش سیلاب غمش را تا سر زانو گرفت
بی وصال او دگر امشب به دوشم ميرسد

برای تو نوشت:روز تولدت هنوز یادمه چه آرام از کنارم گذشتی و گفتی میگ میگ!!!!!!

[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 12:52 ] [ شایان ]
یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی

مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران

چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی

ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی
[ چهارشنبه 2 آذر1390 ] [ 13:17 ] [ شایان ]

سال‌هاست که در خونه هر دل رو میزنیم یه جورایی عشوه و ناز و در آخر دست ردی بر سینه دل صاف و صادق میزند به جز یک نفر ولی امروز برای خداحافظی با دنیای مجازی یک دوست که ما را فروخت این شعر از قیصر امین پور را برای صبوری دل گذاشتم... توصیه به همه دوستان که هر چی هم بفروشید فقط عشق و دل را نفروشید. در نوشته های بعدی از دنیای مجازی آن دوست مطالب خواهم گذاشت

این حنجره این باغ صدا را نفروشید/ این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است/ هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها به خدا دلخوشی ما به دل ماست/ صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست به جز اشک و به جز آیینه/ پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه‌ای جز دل ما نیست/ آینه شمایید، شما را نفروشید

در پیله پروانه به جز کرم نلولد/ پروانه پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم/ این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه/ این منظره دیرنما را نفروشید


ادامه مطلب
[ شنبه 14 آبان1390 ] [ 8:57 ] [ شایان ]
 
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی
 اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد تا بهتر شوی 

صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی .
 این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
 

صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست .
در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
 
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
 
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و
سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
[ پنجشنبه 5 آبان1390 ] [ 15:46 ] [ شایان ]

خدایا!...
به که واگذارم می‌کنی؟
به سوی که می‌فرستی‌ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟ تا از من ببرند و روی بگردانند؛
یا به سوی غریبان و غریبه‌گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می‌خواهند و خواری‌ام را طلب می‌کنند؟
… من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
…ای توشه و توان سختی‌هایم!
ای همدم تنهایی‌هایم!
ای فریادرس غم‌ها و غصه‌هایم!
ای ولی نعمت‌هایم‌!
…ای پشت و پناهم در هجوم بی‌رحم مشکلات!
ای مونس و مأمن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی‌کسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی‌انتهای تو!

... تو پناهگاه منی؛
تو کهف منی؛
تو مأمن منی؛
وقتی که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخی‌شان مرا به عجز می‌کشانند و زمین با همه وسعتش، بر من تنگی می‌کند، و…
…اگر نبود رحمت تو، بی‌تردید من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بی‌شک سقوط و نابودی تنها پیش‌روی من می‌شد.

دکتر شریعتی(ترجمه ادبی بخشی از دعای عرفه

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 14:21 ] [ شایان ]
خداوندا !نمیدانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را تکیه گاه خویش سازم.

نمیدانم ...نمیدانم خداوند...

دراین وادی که عالم سرخوش است ودلخوش است و جای خوش دارد کدامین حالت و حال را

نصیب خویشتن سازم؟

نمیدانم خداوند....به جان لاله های پاک ووالایت نمیدانم.

دگر سیرم خداوندا..دگر گیجم خداوندا...خدایا توراهم ده ..پناهم ده...امید ده خداوندا...

که دیگر ناامیدم خداوندا ومیدانم که نومیدی زدرگاهت گناهی بس ستمبار است !

ولیکن من نمیدانم ...دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد ومن میدانم که آخر بغض پنهانم مرا

بی جان و تن سازد...

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمیگویم؟

چرا یاران با من نمیگویند رمز ره گشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند .

ولی در انزوای این دل تنها چرا یاری ندارم من ، که درد مرا فرو ریزد؟

خداوندا نمیدانم....

نمیدانم و نتوانم به کس گویم !فقط میسوزم ومیسازم وبا دردپنهانی بسی من خون دل دارم

دلی بی آب و گل دارم ...به پوچی ها رسیدم من ... به بی دردی رسیدم من...

به این دوران نامردی رسیدم من...

نمیدانم ..نمیگویم ..نمیجویم..نمیپرسم..نمیگویند..نمیجویند..جوابی را نمیدانم.

سوال را نمیپرسند واز غم ها نمیگویند ..

چرا من غرق در هیچم؟چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا ! رهایی ده ...خداوندا ! پناهم ده ... امیدم ده..

خدایا یا بترکان این غم دل را ویا درهم شکن این سد راهم را که دیگر خسته از خویشم ..

که دیگر بی پس و پیشم...

فقط از ترس تنهایی هرزگاهی چو درویشم !

وصوتی زیر لب دارم وباخود میکنم نجوای پنهانی..

                                                          که شاید گیرم آرامش...

                                                                         ولی آن هم علاجی نیست..

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 14:17 ] [ شایان ]

 

بخدایی که نـــــــــــــوا را به گلوی تو نشاند

به صدایی که تو را بــــرد و به ناهید رساند

 

به تب و تاب شــــــراب و به سر ساقی بزم

آنکه در میکده ی عشق تو را بـــــاده چشاند

 

زلف آشفته که نقش غــــــــــــــزل حافظ شد

دیدمش خنده به لب از تـو سخن ها می راند

 

پیرهن چـــــــــــــــاک خرامیده بخاطرگه او

مست برخاست بعزم تو و گیســــــــو افشاند

 

گفت امروز تماشـــــــــــاگه رازم لب توست

مستیم با نفس گـــــــــــــــرم تو مستور نماند

 

رشته بر تار نوای تـــــــــو اگر بسته پریش

بیدلان را مدد عشــــــــــــق به میخانه کشاند

 

با دل خاکی من شیـــشه گری کن ای دوست

که مرا توسن اندیشـــــــــــــه به گوشه دواند

 

تنگ دل چون که نشینم تو لب از هم بگشای

که برای دل من هیچ کسی چون تـــو نخواند

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 14:2 ] [ شایان ]
پاييز است وقت پاشيدن گندمـــــــ
بوي سيب مي ايد
صداي ناله ي برگها را مي شنومـــــــــــ
زير پاهايمــــــــــ
از جاده های سرد و بي عاطفه عبور مي كنمـــــــــــــ
و
انتظار را معنا ميكنمـــــــــــ.....

 سالها گذشت و من بزرگ شدم ؛
اما هر وقت که جلوی آیینه می ایستم ؛
سایه ای از شیری را می بینم که تنها دلخوشی زندگیش اینست که هر روز غروب ؛
در بکرترین نقطه رؤیاهایش به بهانه خوردن آب ؛
تنها آهوی باقی مانده بیشه خیالش را ببیند...

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 15:19 ] [ شایان ]
همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد.

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب...

خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است.


گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.
[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 14:10 ] [ شایان ]
شکسپير ميگه : فراموش کن چيزي را که نمي تواني بدست آوري و بدست بياور چيزي را که نمي تواني فراموش کني!

ناپلئون ميگه : حرفيو بزن که بتوني بنويسيش ، چيزيو بنويس که بتوني امضاش کني و چيزيو امضا کن که بتوني پاش وايسي......

چارلي چاپين: اگر يك روز شاد شدي ...... آرام بخند تا غم بيدار نشه و اگر يك روز غمگين شدي..... آرام گريه كن تا شادي نا اميد نشه

 

 از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم

[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 17:57 ] [ شایان ]
 

اجازه دهید دیگران آزاد باشند.

آزاد در قبول یا رد شما، در  خواستن یا نخواستنتان.

به دیگران اجازه دهید شما را دوست داشته باشند یا نداشته باشند

اگر این جملات ناراحتتان می‌کند

فقط برای لحظه‌ای فکر کنید دوست داشتن در آزادی میسر است،

نه با زور و اجبار و باید‌ها و نباید‌ها.

پس لطف کنید به همه اطرافیانتان این احساس آزادی را هدیه دهید.

آزاد از اینکه فکر شما را قبول یا رد کنند،

آزاد از اینکه به شدت عقایدتان را به چالش بکشانند.

در این حالت آنهایی که شما را انتخاب و حمایت می‌کنند

آنانی هستند که شما را به دلیل باورها و هر آنچه که هستید قبول دارند

نه به خاطر ترس، اجبار یا خجالت.

آنهایی که در کنار شما احساس آزادی می‌کنند بیشتر برایتان احترام و منزلت قایل هستند.

انسان‌ها افرادی را حمایت می‌کنند که آزادی آنان را پذیرفته باشند.

دو آزادی‌خواه هرگز با هم نمی‌جنگند.

کنترل کردن دیگران فقط آنها را از شما دور می‌کند

و انرژی و وقتی را که صرف کنترل دیگران می‌کنید تلف می‌شود.

به قول دیوید ویسکات :

مگر می‌شود باد را در ظرفی در بسته حفظ کنید.

اگر قرار است که دیگری شما را دوست بدارد همین حالا هم شما را دوست میدارد.

برای جلب محبت و علاقه او لازم نیست هیچ کار خاصی انجام دهید

او شما را همین‌گونه که هستید و به خاطر آنچه که امروز هستید دوست دارد.

[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 17:32 ] [ شایان ]


سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...
[ دوشنبه 7 شهریور1390 ] [ 11:6 ] [ شایان ]

 

          می روم خسته و افسرده و زار

                                       سوی منزلگه ویرانه ی خویش

          به خدا می برم از شهر شما

                                      دل شوریده و دیوانه ی خویش

          می برم تا که در آن نقطه ی دور

                                      شستشویش دهم از رنگ گناه

          شستشویش دهم از لکه ی عشق

                                      زین همه خواهش بیجا و تباه

          می برم تا ز تو دورش سازم

                                      ز تو ای جلوه ی امید محال

          می برم زنده به گورش سازم

                                     تا از این پس نکند یاد وصال

[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 14:44 ] [ شایان ]

 

 کرم شب تاب به پروانه ای که روی یک گل در نزدیکی اش نشسته بود نگاه انداخت

و با حیرت گفت : آه تو چقدر زیبایی ! بعد لحظه ای سکوت کرد

و پرسید : می شود تو را دوست داشته باشم ؟

پروانه یکه خورد و از کرم شب تاب پرسید : دوست داشتن من برای تو چه فایده ای دارد ؟

کرم شب تاب بدون درنگ پاسخ داد : آن وقت می توانم از نیروی دوست داشتن تو تمام انرژی ام را به نور تبدیل کنم و چنان درخشان بتابم که تا به حال هیچ کرم شب تابی نتابیده باشد .

پروانه پرسید : درخشان تابیدن تو چه فایده ای برای من دارد ؟

کرم شب تاب پاسخ داد : وقتی من آنقدر درخشان بتابم ،

کرم شب تاب های زیادی توجه شان به من جلب می شود ،

می آیند و علت آن را از من می رسند ، آن وقت من با آنچنان شوری زیبایی تو را برای آنها توصیف خواهم کرد که عاشقت شوند و درخشان تر بتابند .

آن وقت فکرش را بکن ... یک باغ پر از کرم شب تاب خواهیم داشت که همه عاشق زیبایی تواند .

پروانه به کرم شب تاب خندید و گفت : دوستم داشته باش .

[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 14:37 ] [ شایان ]

 

سال ها پیش به پاس هرآرزویی که در دلم جان می گرفت

گلی از جنس امید در باغچه ی کوچک دلم می کاشتم ...

و امروز پس از گذشت سال ها ...

حالا که آن گل های امید در دلم ریشه هایی سخت محکم دارند 

مجبورم ، افسوس که مجبورم آن ها را از آن باغچه برای همیشه جدا کنم

ای کاش دسته کم به یک آرزو هرچند کوچک می رسیدم تا این چنین ناامید نمی شدم...

      " باغچه ی کوچک امید من ، برای آرزوهای محالم ، متاسفم "

 
[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 14:36 ] [ شایان ]
 رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند :

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها ،

حوضشان بی آب است .

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم
[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 14:16 ] [ شایان ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید،

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم،

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

من، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام،

بخت، خندان و، زمان رام.

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه، دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید، تو به من گفتی:«از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب، آیینه ی عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر، سفر کن!»

 *

با تو گفتم:«حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!»

 *

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم،

حذر از عشق ندانم،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

 *

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق، ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم،

نگسستم، نرمیدم...

 *

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

"فریدون مشیری

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 14:43 ] [ شایان ]
تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!
...
[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 14:40 ] [ شایان ]

عشق من پاييز آمد مثل پار

باز هم، ما بازمانديم از بهار

احتراق لاله را ديديم ما

گل دميد و خون نجوشيديم ما

بايد از فقدان گل خود جوش بود

در فراق ياس، مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني مي دهد

عطر دوران جواني مي دهد

ياس ها يادآور پروانه اند

ياس ها پيغمبران خانه اند

ياس ما را رو به پاكي مي برد

رو به عشق اشتراكي مي برد

ياس در هر جا نويد آشتي ست

ياس دامان سپيد آشتي ست

ياس يك شب را گل ايوان ماست

ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي شود

راهي شب هاي ديگر مي شود

ياس را آيينه ها رو كرده اند

ياس را پيغمبران بو كرده اند

ياس بوي حوض كوثر مي دهد

عطر اخلاق پيمبر مي دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود

دانه هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه

مي چكانيد اشك حيدر را به چاه

عشق محزون علي ياس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود

بر تن زهرا "گل ياس كبود"

گريه آري گريه چون ابر چمن

بر كبود ياس و سرخ نسترن

گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است

اين جدايي از محمد مشكل است

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 11:30 ] [ شایان ]
درباره وبلاگ
امکانات وب